نمیدونم وقتی کسی که خیلی دوستش داری ازت ناراحته باید چیکار کرد؟؟؟؟فقط یه حس کلافه کننده تموم وجدمو میگیره هیچ کارش هم نمیشه کرد ...
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳٦ ب.ظ - شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸ - مهتاب
عشقم هنوز واژه ای که بتونم باهاش حسی که نسبت بهت دارم رو بیان کنم پیدا نکردم فقط میتونم بگم دوست دارم این احساس قشنگ فقط مال توئه
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٢۸ ق.ظ - شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸ - مهتاب
من دیگه مثل قبل به دانشگاه به عنوان یه جایی برای وقت گذرونی نگاه نمیکنم این دید جدید رو دوست دارم یه جورایی هیجانش از قبل بیشتره...اما خداییش همکلاسی هام خیلی شوت تشریف دارن اصلا نمیدونن واسه چی این رشته رو انتخاب کردن سوژه خنده من شدن
فقط جون میدن واسه خندیدن اما با اینکه من از اونا بزرگترم و ازدواج کردم بازم به من به چشم یه رقیب نگاه میکنن
از محیط دانشگاه هم که باید بگم هنوز باهم کنار نیومیدم هنوزم ف ا ط ی ک م ا ن د و دم در بهم گیر میده یادشم نمیره که چندمین باره بهم تذکر داده ...چند روزی بود که چادر میپوشدم حس خوبی داشت چادر پوشیدن اما از دانشگاه که می اومدم بیرون دیگه نمیپوشیدم که یه روز سوار اتوبوس دانشگاه شدم و ف ا ط ی ک م ا ن د و توی اوتوبوس دقیقا کنارم نشسته بود و بد جور نگاهم کرد اما مطمئنما توی دلش گفت حیف که بیرون دانشگاهیم والا حالی ازت میگرفتم ...
میدونم اینها رو که یه روز بخونم کلی خاطرات خوب واسم تداعی میشه همه ی این روزا رو دوست دارم
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۱٧ ق.ظ - شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸ - مهتاب
دوستانی که اینجا رو میخوندن داستان زندگی منو تقریبا میدونن میدونی چه روزا و شبهای از دست شوهرم و کاراش و خانوادش زجر کشیدم چقدر از خدا خواستم که نجاتم بده اما فکرش رو هم نمیکردم راه نجاتی این مدلی هم وجود داشته باشه من دانشگاه قبول شدم اونم توی شهری که خانواده ام زندگی میکنن...خدایا خیلی ممنونم ازت ....
حالا سخ هفته میشه که هر روز میرم سرکلاس اما این بار با دفعه قبل فرق داره با اینکه خیلی شرایط خیلی سخت تره اما قبولش دارم و پای همه چیشم واسادم برام فرقی نمیکنه که اونا چی میگن فعلا از اینکه اون رشته ای که دوست داشتم قبول شدم وکنار خانواده ام هستم راضی ام و همش خدا رو شکر میکنم
تموم روزای خوب زندگی من اینجاست عشقم اینجاست اینجا آرامش دارم ایجا حس خوبی دارم شبهای آروم و روزهای پرهیاهویی رو میگذرونم که همه اش رو دوست دارم خاطرات خوبم اینجاست
خدایا میدونم دوسم داری
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٦ ق.ظ - شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۸ - مهتاب
دیشب داشتم مجله قاصدک شهر رو میخوندم که از این مطلب خوشم اومد
این نوشته از دان هرالد کاریکاتوریست و طنز نویس آمریکایی است:
"البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند اما قانونی هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد"
اگر عمر دوباره داشتم میکوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم.همه چیز را آسان میگرفتم.از آنچه در اول بود ابله تر میشدم.
فقط شمار اندکی از رویدادهای جهان را جدی میگرفتم.اهمیت کمتری به بهداشت میدادم.به مسافرت بیشتری میرفتم و در دریا های بیشتری شنا میکردم.بستنی بیشتر میخوردم و اسفناج کمتر.
مشکلات واقعی بیشتر و مشکلات واهی کمتری میداشتم.آخر ببینید من از آن آدم هایی بوده ام که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام ساعت به ساعت روز به روز.اوه البته من هم لحظات سرخوشی داشته ام اماآگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتری میداشتم.من هرگز جایی بدون یک دماسنج یک شیشه داروی قرقره یک پالتو بارانی و یک چتر نجات نمیروم.
اگر عمر دوباره داشتم زودتر پابرهنه راه میرفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه میدادم.از مدرسه بیشتر جیم میشدم.گلوله های بیشتری به سوی معلم هایم پرتاب میکردم.سگ های بیشتری به خانه میآوردم.دیرتر به رختخواب میرفتم و میخوابیدم.بیشتر عاشق میشدم.به ماهیگیری بیشتر میرفتم .پایکوبی و دست افشانی بیشتر میکردم.سوار چرخ و فلک میشدم به سیرک بیشتر میرفتم.
اگر عمر دوباره داشتم شیطنت های بیشتری میکردم.بیشتر فریاد میزدم.بیشتر کمک میخواستمو توی برفها بیشتر سرسره بازی میکردم.
اگر عمر دوباره داشتم بیشتر صدای باد را میشنیدم.برگ های پاییزی را بیشتر زیر پایم له میکردم و به صدای قریچ قریچشان بشتر گوش می دادم.
اگر عمر دوباره داشتم به ماهی های توی آب بیشتر نگاه میکردم از درخت بیشتر بالا میرفتم و آلبالوهای بیشتری میخوردم.
در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمر خود را وقف بررسی وخامت اوضاع میکنند من برپا میشدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع میپرداختم زیرا من با ویل دورانت موافقم که میگوید :
"اگر عمر دوباره داشتم
گل مینا بیشتر از چمنزار میچیدم..."
او با این قطعه کوتاه در جهان معروف شد
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٠۱ ق.ظ - چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸ - مهتاب
بعد از مدتها اومدم واقعا من و بیبی درگیری شدیدی باهم داریم با اینکه صبحها میره مهد ولی بازم کمبود وقت دارم
واقعا احتیاج دارم یه وقت پیدا کنم بدونم خودم هم وجود دارم
بیبی روز به روز بزرگتر میشه بیشتر میفهمه و من بیشتر خودم رو فراموش میکنم نمیدونم چرا نمیتونم بین این اتفاقهای زندگیم تعادل برقرار کنم

بیبی یه دوست داره که پنج سالشه بعضی وقتا میاد پیشش با هم بازی میکنن
دیروز داشتن باهم بازی میکردن یهو صدای جیغ بچه در اومد رفتم دیدیم بله مستر بیبی دهنشو به اندازه غار علیصدر باز کرده با اون دندونای تیزش داره میدوه دنبال دوستش بچه بیچاره از ترش داشت سکته میکرد اونوقت چی بیبی از ذوق داشت میترکید اب دهنش راه افتاده بود یه قیافه خفنی هم گرفته بود منم ازش ترسیدم بچه بیچاره به مامانش گفته بود من از بیبی میترسم
چند روز پیش همین دوستش اومد خونه ما با بیبی بازی کنه نشست رو صندلی بیبی ...
بیبی اولش هیچی نگفت یواش یواش قاط زد بچه دیوونه شد شروع کرد لباسای دوستش رو کشیدن که از رو صندلی بیاردش پایین دوستش مقاومت کرد بیبی مثل حرفه ای یه سیلی خوابوند بیخ گوش دوستش وهولش داد پایین من که چشام داشت در میاومد از این حرکت
نمیدونم چرا این بچه اینقدر خشنه!!! تازه ما تو خونمون پسر نداریم که سر به سرش بذاره اینجوریه!! تا حالا هم کسی جلو بیبی از حرکات خشن اجرا نکرده اما ذات بچه من خشن در اومده اینجوری پیش بره هیچ کی باهاش دوست نمیشه!!!
نمیدونم چرا بعضی از ادمها اینقدر واسه خودشون حق قائل هستن اما در عوضش حاضر نیستن عقیده دیگران رو بشنون و تحمل کنن...
من از اینک اعتراف کنم که کجای زندگیم اشتباه کردم هیچ ترسی ندارم و همیشه هم ار ترحم دیگران متنفر بودم ....شاید همین حس باعث میشه که من توی زندگی مشترک با ادمی که با من بعنوان یه موجودی که همیشه باید از سر ترحم رفتار کرد نتونم کنار بیام...این وبلاگ رو اون روزای که خیلی همسرم رو دوست داشتم اون روزایی که سعی میکردم بدیهاشو به حرمت زندگی مشترک ببخشم نوشتم و حالا این روزها در حالی که از خیلی چیزا متنفر شدم ادامه میدم و میدونم زندگی همیشه روزای خوب و بد رو متوالی داشته نه موازی....
راهی که انتخاب کردم بهش ایمان دارم میدونم که نتیجه میده اما از عاقبتش نمیترسم از اینکه تصمیم گرفتم حرفهامو بدون تعارف بگم خوشحالم و هیچ وقت هم پشیمون نمیشم چون خودم رو به اول بعنوان یه انسان با همه حقوقش قبول دارم نه بعنوان زنی که باید اسیر خواسته های یه مرد باشه ....نمیترسم که بگم توی این مدت من یه زندونی بودم چون زن بودم چون همسرم به زن به چشم یه برده نگاه میکرد و به بچه دار شدن بعنوا یه قفل محکم برای اسارت من ....نمیترسم که بگم این مدت گول خوش قلبی خودم رو خوردم تاوان روراست بودن با همسرم رو دارم میدم اما نمیخوام بیشتر از این خودم و یه ادم که من مسئول بوجود امدنش هستم رو عذاب بدم
... پيام هاي ديگران() link ٩:٢۱ ب.ظ - چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - مهتاب
دیروز سالگرد عقدمون بود
میتونم تموم لحظه هاشو بیاد بیارم
خوب بد گریه و خنده همشون گذشتن
نمیدونم میشه همه بدیهاشو به داشتن این عشق کوچولو بخشید و خوبیهاشم شکرگذار بود؟؟؟
برای پسرم
پسر طلا من خیلی بازیگوش شیطونی
خیلی دوست دارم
نگاه کردن به چشمات همه بدیهای زندگی از یادم میبره
میخوام تا اخر عمرم باهم باشیم
اگه اتفاقی ما رو از هم جدا کرد بدون که دوست دارم بدون که امیدم به زندگی تو هستی
میخوام یه روز اینا رو بخونی و بدونی که من از زندگی مشترکم فقط تو رو دارم فقط به تو دلخوشم
تو تنها زیبایی زندگی مشترکم هستی
همه بدیهاشو میخوام فراموش کنم چون تو رو دارم
کاش میتونستی حرفهامو بفهمی
کاش میتونستم باهت دردودل کنم
کاش الان اونقدر میفهمیدی که سرم رو شونه هات بذارم به جای این چهار سال گریه کنم
دقیقا چهار سال گذشت و من تو رو دارم


چند وقتی بود که دیگه وقت نمیکردم حتی لباس هامونو بریزم توی لباس شویی تا اینکه مستر پاپا شاکی شد که من دیگه لباس تمیز ندارم چی بپوشم برم سرکار من با عجله لباسلشو بردم ریختم توی لباس شویی ...نیم ساعت بعد وقتی رفتم توی اشپزخونه دیدم که لباش شویی محترم کارشون رو با دقت تمام انجام دادن و لباسهای چرک رو به لباسهای تمیز تبدیل کردن اما یه صحنه خیلی جالب داشت که من مجبور شدم به خاطر حفظ روحیه مستر پاپا اونو سانسور کنم اما خودم هنوزم که یادم میافته از خنده ....
شیشه لباس شویی خیلی با حال شده بود کارت ملی گواهی نامه کارت دانشجویی خودم کارت ماشین بیمه نامه ماشین همه از طرفی که دارای عکس هستن چسبیده بودن به شیشه وای که مردم از خنده واقعا منظره به یادماندنی بود در لباسشویی رو باز کردم تازه متوجه عمق فاجعه شدم بله فاکتور خرید قطعات ماشین یه قبض که فقط یه گوشش قابل خوندن بود اونم نوشته بود مخابرات یه تیکه کاغذ که بانک ملیش فقط معلوم بود و مقداری پول های تمیز و نمناک ....لباسهای بیچاره انگاری برف بارید بود روشون ...مجروحیت حادثه رو به اتاق انتقال دادم اون دور از چشم مستر چون اگه اونا رو توی اون وضع میدید دیوونه میشد اما بلاخره مجبور شدم که بهش بگم ...
همه مدارک رو چیدم کف اتاق لاشه های اون کاغذ ها تکه های بیمه نامه ماشین پولها بعد بهش گفتم چشات رو ببند بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم وقتی اومد توی اتاق گفتم حالا چشات رو باز کن مثل برق گرفته ها شد یادش رفت بپرسه چی شده و من هرچی توضیح میدادم اون که نمیشنید فقط سعی میکرد اون فاکتور رو یه جوری بخونه ...من وقتی خواستم لباسارو بریزم توی لباسشویی فقط جیب شلوارشو گشتم پولاشو خالی کردم اصلا فکر نمیکردم توی جیب پیرهن این همه مدارک جا بگیره...اما نتیجه اخلاقی این ماجرا این بود که من برای همیشه از شستن لباسهای مستر معاف شدم
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳٤ ق.ظ - دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٧ - مهتاب
